تبليغاتX
Behave Different From The Others To Me!

+امروز به ناحق رئیس عزیز برسرم داد زد برای اولین بار!

"جالب اینجاس خودش هم ازناراحتی من ناراحت شد،اما چه فایده...!"

بی خیال!

..

+امشب وقتی خواستم ازماشین بپرم بیرون

نگرانی روبه خوبی حس کردم توچشم هایت،

ودست هایی که بازوانم را به سفتی می فشرد

 ،اما

دیگر برایم اهمیت ندارند !

برای همین هم پرت شدن رو ترجیح دادم!

پس... بی خیال!

پ.ن: یک روز دلتنگ ویک روز بی اهمیت!باخود چه کنم...!

پ.ن: این هم از ۰۱/۰۱/۲۰۱۲!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت توسط Galaxy |


یکی درهمین نزدیکی هاست

البته ازهمان نزدیک نماها!

که دارد "دااد" بنده را در می آورد...!

هی...

مواظب خودت باش !

آن روی عزیز بنده دلش لک زده برای رونمایی!

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت توسط Galaxy |


نمی دانم چرا آدم ها فکرمیکنند فقط مشکلات برای خودشونه!

چرا حرف ها،سوال وجواب ها اینقدر کلیشه ای و غیرواقعی شده!؟

"خوبم،توخوبی؟،منم خوبم!" بـــه خدااا دروغ محض،بفــهم!

چرا دوستی ها اینقدر غیــرواقعی و بی احساس شده؟!

چرا آدمیزاد وقتی ازطریق امواج صدای ضمیرفرد موردعلاقه ش را

میشنود،بیکباره تمام وجودش به تسخیرش در می آید؟

چرا آدم هانسبت بهم بی تفاوت شدن؟

چرا واژه "دوست" زیادی هست برای قشرکثیری؟!

چرا در اوج سیاهی دلم میخواد اینجارو در سپیدی فرو ببرم؟!

چراآهنگ آکادمی گوگوش۲۰۱۱ غذای من شده است،

همانکه هی به رخ میکشد که مهمانیم؟!

چــراهمه چیز غیرواقعی شده!!؟

چــــراا من چندروزه بی اعصــابی مفرط گرفتم؟!!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت توسط Galaxy |


هربار که باخود جناق می بندم

به راحتی می بازم!

جناق بین من و خطرات تو!

وصدباره تکرار میکنم:

"یـــادم تورافراموش"!

وباز صدباره به خود می بازم!

تاکی باید گفت خاطره عزیز؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت توسط Galaxy


خودمم نمیدانم چه مرگیم شده!!

هم خوشحالم هم ناراحت...

از اینکه صفحه گوشیم نورش با پیامک او منورمی شود،

هم خوشحال می شوم هم دوست دارم درحدتوان

گوشیمو پرت کنم بیفته ریز ریز بشه!

گاهی برای این فاصله کز میکنم گاهیم باو لم زیاد موزیک تاتــه، قه قه می زنم!

این سردرد لعنتی هم که ولکن من بی اعصاب نیست!

لعنت به این حس ، به علاقه ای که گفته بودم بااحتیاط بیا

یادته حس عزیز؟؟دقیقا سه سال پیش!!

یا تو هم خرفـــت شدی؟! آره خــرفت شدی،می دانم!

+ شب یلداتون مبارک!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت توسط Galaxy |


امروز پشت میز کارم نشسته بودم که مردمسن سالی وارد شد.

کارش وباخوش رویی تمام به اتمام رسوندم وتحویلش دادم،اما انگار

این مرد دنبال بهانه بود! ادعای مرد بودن میکرد و خانم هارو ضعیف میدونست!

آخه آقایی که نیم من هم تشریف نداری هنوز تودوران قجرموندی گویا!

یا هفته پیش که برای خرید یک گوشی ناقابل برای یک دوست

 همراهش رفته بودم جمهوری،فکرمیکرد آقای نیم من چون دختریم میتونه سرمون کلاه بذاره و

یک لیوان آب هم نوش جان کنه روش!

اما نمیدونستکه سخت دراشتباه!

واقعأ باعث ناراحتی که هنوز این افکارها وجودداره...!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت توسط Galaxy